عارف لاهیجی

عارف لاهیجی

نگاهی به زندگی،سروده ها و دیگر آثار سید جلال‌الدین رضاپور محمدی، عارف لاهیجی

  • زندگینامه
  • آثار
  • دیگر غزل ها
  • دلجوشه

غزل ها ...

۱۴۰۳/۰۹/۲۵، 0:6

خانه برانداز ...

ای خانه برانداز ترین قسمتِ تقدیر

پیچیده ترین قسمتِ یک جَبرِ نفس گیر

ای خنده ی جامانده یک خاطره ی دور

وقتی که دلم جا زده از این همه تاخیر

از این همه بی رحمی بی حدِ تو هیهات

از این همه زیبایی بی حدِ تو تکبیر

کمتر گله کن از من و این قلب سبک سر

یک شهر شد از وسوسه ی عشقِ تو جوگیر

رفتی و شده خانه خرابِ تو دلِ من

من ماندم و این خانه ی ویرانه و دلگیر

اینگونه که پیداست غزل گویی عارف

هرگز نکند در دلِ بی رحم تو تاثیر

هجدهم اردیبهشت ۱۴۰۱ رشت


چمدان ...

قهر کن باز ، ولی باش ، فقط

گرچه سخت است همین جاش ، فقط

با دلم اخم کن و سخت بگیر

نَگُذار اینهمه تنهاش ، فقط

دل من از دلِ سنگت دیده

سال ها گریه و پرخاش ، فقط

چمدان بسته ای و منتظری

وقت رفتن نرسد کاش ، فقط

می روی باز حواست باشد

شهر پُر گشته ز اوباش ، فقط

در تو شک داشت دلم ، گرچه نداشت

این وسط ، فرصت کنکاش ، فقط

عارف از او گله کن پنهانی

نشود غصه ی تو فاش ، فقط

پانزدهم مرداد ۱۴۰۰ رشت


بالا بلند ...

کار مرا به شیون و غوغا کشیده ای

آخر ببین مرا به کجاها کشیده ای

بالابلند من به بلندای قامتت

این هستی من است که بالا کشیده ای

رحمی ز تازیانه تردیدها برین

روحی که بر صلیب مسیحا کشیده ای

خون جگر ز دیده ی تر می رود ببین

راهی میان آتش و دریا کشیده ای

اقرار می کنم که تو خوبی و من بدم

چیزی که سال ها به رخ ما کشیده ای

اینگونه شاخ و شانه کشیدن برای چیست؟

بر شانه ات چو من غم دنیا کشیده ای؟

ششم دی ۱۳۸۱ لاهیجان


اشارات ...

پیش ازین اهلِ وفا بود دلَت ، حالا نیست

هست با هر که اگر اهل وفا ، با ما نیست

چشم تا دید تو را خیره شد و دل لرزید

نکته این جاست در این غائله ، دل ، تنها نیست

گفتم از صبر و دلم ، حرفِ خودش را می زد

گوشِ دل ، آه ، بدهکارِ نصیحت ها نیست

هر کجا می روی ای دوست دلم پیش شماست

هستم اینجا و دلِ غمزده ام اینجا نیست

دلت ای دوست ، هوایی شده ، مشکل این جاست

راستش ، این همه دلشوره ی من بیجا نیست

زیرلب خنده کنان می روی و می دانم

این اشارات عجیبی ست که بی معنا نیست

عشق یعنی همه غم ، عارف لاهیجی هم

چه توان کرد ازین قاعده مستثنی نیست

بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۰ رشت


کاش آدم باشد ...

دیدنِ روی تو خوب است که هر دَم باشد

گرچه این نیز به جانِ تو قسم کم باشد

بی تو باید به خدا گریه کنم یک دلِ سیر

شاید این گریه کمی ، مَرهَم این غم باشد

آشکار است که من بی تو ز هم می پاشم

گرچه شاید سخنم پیش تو مُبهم باشد

رفتی و من چه کشیدم ز ستم های دلم

کاشکی این دل پرحاشیه ، آدم باشد

چه عجیب است که این خاطره هایت بی تو

پیشِ چشمانِ من اینگونه مُجَسّم باشد

تو اگر در من و عشقم به خودت شک داری

بی وفایی تو ای دوست ، مُسّلَم باشد

عارف از حرفِ دلت با دگران هیچ مگو

همدمی کو که در این مسئله محرم باشد

بیست و ششم آبان ۱۴۰۰ رشت


بلوا ...

بی وفا تا در دلم جا کرده ای

رفتی و ما را ز سر وا کرده ای

من سراپا سوختم از عشقِ تو

تو نشستیّ و تماشا کرده ای

باش تا اجرا کنم در مَقدَمَت

حُکمِ مرگم را که امضا کرده ای

روی هر چه ظلم را کردی سفید

زین ستم هایی که با ما کرده ای

خط به خط می خوانم و می بوسمش

نامه هایی را که حاشا کرده ای

سوخت دیروز من و امروز من

بس که تو امروز و فردا کرده ای

شهره ی شهر است عارف در غمَت

این چه بلوایی ست برپا کرده ای

چهارم شهریور ۱۴۰۰ رشت


غیرت باران ...

چشمم تو را دید و دلم در سینه لرزید

یک دل نه صد دل عاشقت شد تا تو را دید

صد آفرین بر غیرت باران که امشب

رسوا نشد چشم تَرَم وقتی که بارید

غرقِ غروری شد دلم ، ناگفتی بود

وقتی لبم از دست هایت بوسه می چید

عطرِ بهشت از کوچه می آید عجیب است

شاید که موهای شما در باد رقصید

فریاد می زد دل که من عاشق تَرینَم

اما سکوتَم در میانِ کوچه پیچید

افسوس یادت نیست در دیدارِ آخر

من گریه می کردم ولی چشم تو خندید

بی شک نمی ماند دلت پای دل من

دیگر نمانده در دل من جای تردید

عارف ، به حقِ عشق حفظ آبرو کن

شاید کسی حال دلم را از تو پرسید.

بیست و یکم اسفند ۱۳۹۹ رشت


قرعه فال ...

از همان روز که چشمَم به شما افتاده

در دل خسته ی ما حول و لا افتاده

پدرِ عشق بسوزد که درآوَرد پدر

از منِ عاشق بی دل ، که ز پا افتاده

اینکه عاشق بِکُشد ناز و بسوزد شب و روز

بخدا رسم عجیبی ست که جا افتاده

کارَت ای دوست کشیدَه ست به بی رحمی و ناز

کارِ ما هم به تمنا و دعا افتاده

دفترِ عشقِ تو از نام رقیبان پُر بود

ظاهراً نام منِ غمزده جا افتاده

«آسمان بارِ امانت نتوانست کشید

قرعه ی فال به نام» دلِ ما افتاده

عشق یا دین؟ تو بگو راهِ مسلمانی چیست؟

اختلافی ست که بین علما افتاده

عارف از عشق چو گفتی همه ساکت شده اند

گوییا در دلِ این شهر وبا افتاده

سیزدهم مرداد ۱۴۰۰ رشت


چشم به راه ...

گر می شنوی قِصه ی پر غُصه ی آهم

برگرد بیا ، پشتِ سَرَت چشم به راهم

شرمنده ی چَشمَم شده این کوچه ی باریک

بس دوخته شد بر سرِ این کوچه نگاهم

تنهایم و در کوچه ی شب هم نفسی نیست

جز چشمِ بر افروخته و خیره ی ماهَم

ای دل شکنِ سنگ دِلَم نیک بیَندیش

جز عاشقیَت هست مگر هیچ گناهم

ظلم است که دل را خبری نیست ز حالَت

اینگونه مَکُن با ستمِ خویش تباهم

خون جگر از دیده ی تر می رود اما

تا کیست جز این دیده ی غمدیده گواهم

عارف اگر این بار رَوَد باز نگردد

هر چند بیفتَد سر کوی تو کُلاهَم

شانزدهم شهریور ۱۳۹۹ رشت


املای دل ...

پُر نَشُد در دل من جای دِلَت

سال ها مانده دِلَم پای دِلَت

دیدی اِملای دلم بی غلط است

بس که کرده است دل اِملای دِلَت

نامه ی پُر زِ فَدایَت شَوَمَت

بِرِسَد کاش به اِمضای دِلَت

گریه ام پیش تو بی فایده است

می شود گرچه تَسلای دِلَت

دلِ من عاقله مردی ست ولی

مانده در حل معمای دِلَت

رفتی و از دِل ما رفته قَرار

دل ما ماند و جَفاهای دِلَت

شده از دستِ تو عارف ، مجنون

شده دیوانه ی لیلای دِلَت.

بیست و یکم مرداد ۱۳۹۹ رشت


خانه خیال ...

کی آمدی به خانه ی ما و ندیدَمَت

ای کاش تا به عرض ادب می رسیدَمَت

پیچیده عطرِ نابِ تو در کوچه ، کاشکی

در خانه آن شمیمِ چُو گل ، می شنیدَمَت

من با مِدادِ عشق ز دورانِ کودکی

بر کاغذِ خیالِ خودم می کشیدَمَت

با شوق می رسید دلِ من سَرِ قرار

از درس و مشق و مدرسه تا می رمیدَمَت

نازَت اگرچه بود گران تر زِ دیگران

من با کمال میل و وَلَع می خریدَمَت

تنگِ غروب و کوچه خاکی و عشقِ تو

من پا برهنه سر به هوا می دویدَمَت

پَر می زند دلم به هَوایَت تمام قد

من نیز با دِلَم همه جا می پَریدَمَت

یازدهم مرداد ۱۳۹۹ رشت


خانه به دوش ...

ای آنکه شده کارِ دلم بی تو خَموشی

سرگرمِ خودت باش و همین فخرفروشی

رفتی و نشستیم به پای غمِ عشقَت

یک چَشم به در دارم و یک چَشم به گوشی

هر چند فروشند دلی را که کباب است

این قلبِ جگرسوخته ام نیست فروشی

از عشق تو آواره ی شهر است دل من

از عشق ، فقط مانده مرا خانه بدوشی

گویا دلِ من در دلِ تو راه ندارد

پیغام فرستاده برایم درِگوشی

با این دل آشفته دَمی اهل وفا باش

دل را نخریدیم که از دستفروشی

مهر ۱۳۹۹ رشت


همدست ...

گرچه ناراحتی تو از دستم

با خیالِ محالِ تو مستم

همه در حال رفتند چرا

تو از این کوچه و دل از دستم

گرچه بردی ز یاد نامِ مرا

من هنوزم به یادِ تو هستم

باز شد چشمِ من به ساحَتِ عشق

تا دلم را به مهرِ تو بَستم

دلم آزاد بود و چشمانَت

کرده در دامِ عشق پابستم

سال ها منتظر نشستم و دل

بود در این میانه همدستم

دلِ عارف شکستی امّا باز

من به پیمانِ عشق پیوستم.

آذر ۱۳۹۹ رشت


دل شکن ...

بس که در آتش است جان و تنم

گویی آتش گرفته پیرَهَنم

آنکه یک لحظه دل نداده تویی

آنکه صد دل شد عاشقِ تو منم

آید از تو چو صحبتی به میان

عِطرِ گل می تَراوَد از سخنم

ای که زیباترین گلِ باغی

بلبلِ بی نوای این چمنم

شده ام بی قرار و در به درت

دور ماندم ز خانه و وطنم

دل چو پروانه گَرد‍ِ شمعِ تو بود

بال و پر سوخت شمع انجُمنم

کیست تا ناله های عارف را

برساند به یار دِلشِکَنَم

بیست و هشتم آذر ۱۳۹۹ رشت


آزار ...

کارَت از کینه و آزار گذشت

باز هم کارِ دل از کار گذشت

اسمم از ذهنِ شما پاک شده

کارَت انگار ، ز انکار گذشت

دلت ای دوست چه سرسنگین است

از کنارم چه سبک بار گذشت

بی خیال دلِ ما باش که آب

از سرِ این دلِ بیمار گذشت

دلِ من گرچه به من سخت گرفت

از گناهانِ تو بسیار گذشت

داستانِ غم تو تکراری ست

حیفِ عمری که به تکرار گذشت

عارف امید به دیدار مبند

روزگار خوشِ دیدار گذشت

بیست و چهارم دی ۱۴۰۰


بغض ...

روزی اگر با تو شوم روبرو

با تو کنم از غم خود گفتگو

گشت به دنبال تو دل سال ها

فایده ای نیست در این جستجو

خم که نیاورد به ابرو دلت

خم شده پشتم ز ستم های او

پیش دل خسته ی من رو بگیر

تا نشود دست دل خسته رو

عشق تو چون راز نگه داشتم

با همه گفتی ز غمم مو به مو

رفتی و بیدار شده نیمه شب

بغض فروخفته من در گلو

گوش دلش نیست بدهکار تو

عارف ازین بیشتر از او مگو

بیست و چهارم شهریور ۱۴۰۰ رشت


ساز مخالف ...

دلم از بس ز دلت شاید و اما دیده

چشمَم از این همه تردیدِ شما ترسیده

ریشه ی ظلم بسوزد که دلِ بی رحمَت

بارها با تو به ریشِ دلِ ما خندیده

سال ها سازِ مخالف زده قلبَت اما

دلِ بیچاره به هر سازِ شما رقصیده

دیگر ای دوست نپیچان دلِ ما را و‌ نرو

حرفِ دلدادگی ما همه جا پیچیده

رنگِ پیراهنِ گلدارِ تو زیباتر شد

خونِ دل تا که به دامانِ شما پاشیده

دل ما راستش ای دوست چه جُرمی دارد؟

جز نگاهی زِ خجالت که ز تو دزدیده

آخر اینگونه چرا در پی اویی عارف

این سوالیست که صدبار دلم پرسیده

بیست و چهارم بهمن ۱۴۰۰ رشت


هیاهو ...

همیشه در دلم از عشقِ او هیاهو بود

دلم نبود کنارم همیشه با او بود

دلِ عوام فریب و خراب و ظاهر بین

اسیرِ خالِ لب و اِنحنای اَبرو بود

تمامِ عُمر دلِ من علیه من جنگید

تمامِ عمر ولی با دل تو هَمسو بود

کسیکه دل به هوایش پرید از دستم

شبیه شعبده بود و شبیه جادو بود

اگرچه سنگدل و اهلِ خُدعه بود اما

چو برگِ تازهِ گُل نازنین و نیکو بود

نبود عاشق و اما ز عشق دم می زد

نبود شاعر و چشمش ولی ، غزل گو بود

اگر که در غزلم شد اساعه ادبی

به دل مگیر که عارف همیشه رک گو بود

هفدهم آذر ۱۳۹۹ رشت


مرغ دل ...

چشم در چشم تو افتاد و دلم در دامت

باز هم این دل بیچاره ی ما شد خامت

ما نگوییم که هر لحظه ، ولی گاهی باش

فکرِ این عاشقِ دلباخته ی ناکامت

گرچه دل رفت به تاراج بلا از غم تو

شاد بادا دل و خوش باد همه ایامت

از همان روز که گفتی به دلم می آیی

دل ما چشم به راه تو شد و پیغامت

دل سراغ تو نگیرد ز من خسته دگر

بپرد روزی اگر مرغ دلم از بامت

عشق ، آغاز تو اینست سرانجام تو چیست

ترسم ای عشق ز آغاز تو و انجامت

گرچه خوش بود دل از وهم و خیالش عارف

دست بردار در این مسئله از اوهامت.

بیستم بهمن ۱۳۹۹ رشت


آشوب ...

دلخوری های دلم بیجا نیست

دلت از جنسِ دل ماها نیست

خبر از حال دل خود داری؟

هرکجا هست ولی با ما نیست

با خیالِ تو نشستم تنها

هیچ کس جز من و دل اینجا نیست

پُرَم از عشقِ تو و لبریزم

از غزل های ترم پیدا نیست؟

تو خودت عاملِ این آشوبی

به خدا کارِ دلِ رسوا نیست

مهربان نیستی ، اِنکار نکن

چاره ی سنگدلی حاشا نیست

سرِ تو با همه دعوا دارم

حاصلی گرچه ازین دعوا نیست

عارف از دوست ، تو ، بی پرده بپرس

هست خواهان دل ما یا نیست.

بیست و پنجم فروردین ۱۴۰۰ رشت


مامور و معذور ...

سالیانیست که میخواهَمَش از دور فقط

دوری و دوستیَم چون شده مقدور فقط

مانده ام گوشه ی دیوار پُر از گرد و غبار

مثل یک آینه ی زنگی و مهجور فقط

هرچه دل بود در این کوچه هوادار تو شد

دل ما بود چرا ، وصله ی ناجور فقط

غم تو آمد و رفت از دل بیچاره قرار

همنشین است دلم با غم مذکور فقط

هرچه گفتم به تو ای دوست همه حرف دل است

راست این است که مامورم و معذور فقط

شده خالی دلِ عارف ز غمِ هرچه که بود

مانده در دل غم آن دلبر مغرور فقط

مهر ۱۳۹۹ رشت


بیداد ...

ما از تو ندیدیم به جز کینه و بیداد

از این همه بیداد و ستم دست مریزاد

ویرانه شده دل ز ستم های تو ای دوست

دل خانه خراب تو شده خانه ات آباد

در دام تو افتاد دل آن لحظه که دیدَت

آن لحظه ی پرشور که چشمم به تو‌ افتاد

ای خنده شیرین تو لیلای دلِ من

مجنون تو شد این دل بیچاره چو فرهاد

پیش خودمان باشد اگر مسئله ای نیست

بسیار گرفتی به دل غمزده ایراد

افسوس دل سنگ تو ای دوست به جز ناز

گویا که نیاموخته از محضر استاد

عارف به تو این درس ادب را پدر آموخت

آری پدر آموخت و روح پدرت شاد.

هفدهم آبان ۱۴۰۰ رشت


یکرنگی ...

هم صحبت تنهایی دل ، حسرت و آه است

اینگونه میآزار دلم را که گناه است

آخر ز چه رو هیچ غمِ آمدنت نیست

انگار نه انگار دلم چشم به راه است

دل بی تو غریب است در این خانه ی تردید

بی تو دلم ای دوست چه بی پشت و پناه است

یکرنگی بین من و تو چیز عجیبی ست

بختِ من و چشمِ تو و موی تو سیاه است

بیهوده میآزار خودت را و جهان را

پنهان نتوان کرد رُخی را که چو ماه است

عارف ز که پنهان کند این قصه ی جانسوز

اشکم که بر این قصه ی جانسوز گواه است.

دوازدهم شهریور ۱۴۰۲


دل ...

همیشه هم نفس اشک و آه بود دلم

شکسته بال و پر و بی پناه بود دلم

گناه غفلت «آدم» به نام ما کردند

وگرنه روز ازل بیگناه بود دلم

ز صبح عشق که در دولتت پیاله زدیم

رهین منت آن پادشاه بود دلم

گمان دل به وفاداری بزرگان بود!

اگرچه یکسره در اشتباه بود دلم

در انتظار وصالت سپید شد چشمم

چراکه در نگهت روسیاه بود دلم

حدیث عشق همین عاشقی و تنهاییست

بر این حکایت دیرین گواه بود دلم

بیست و ششم دی ۱۳۷۸ لاهیجان


آه ...

پیوسته خون ز دیده و آه از نهاد رفت

تا کامِ من برآمد و دل بر مراد رفت

از دولتِ دو روزه عمرم دریغ باد

چون برق آمدم به کف و همچو باد رفت

در حیرتم ز بادهٔ صبح و نمازِ شب

تا چون به توبه های شبَم اعتماد رفت

بسیار دل که از غمِ عشقت در آتش است

بسیار سر که در طلبِ تو به باد رفت

آمیزهٔ کرامت و لطفت جهان گرفت

آوازهٔ ملاحت تو در بِلاد رفت

پیوسته در کنار تو اَم زآنکه گفته اند

هرکس رود ز دیده همانا ز یاد رفت

۱۳۷۸ لاهیجان


التیام ...

ترکِ طریقتت به حقیقت حرام باد

ساغر به یاد روی تواَم مستدام باد

بنیادِ هر که با تو ندارد سر وفاق

چون دولتِ جنابِ خزان ، بی دوام باد

پیوسته از شرابِ شبم تا نمازِ صبح

از ما بر آن سرآمد هستی سلام باد

این خرقه ی ریا و تغابُن که شیخ راست

آلوده ی متابعتِ ننگ و نام باد

چون امشبم به ساغرِ می ، افتتاح بود

با ساغری دوباره اَم حُسنِ ختام باد

این عاشقانِ خسته ز جورِ زمانه را

بر درگه کرامت و لُطفت مُقام باد

عارف اگرچه مُحتسبَت بس کنایه زد

زین ناله های صبح و شبت التیام باد.

پانزدهم خرداد ۱۳۷۹ لاهیجان


قلبم ...

باز دیوانه شده کرده هوایت قلبم

می تپد باز سراسیمه برایت قلبم

خاطرت هست که هنگام خداحافظی ات

پیش چشمان من افتاد به پایت قلبم

نیست انصاف که دلخون کنی ام بیش از این

سال ها خون شده با خاطره هایت قلبم

این همه پیش من از علت این عشق مپرس

در فشار است از این چون و چرایت قلبم

سخت دارد گِله از قلبِ تو قلبم چه کنم؟

می کند گرچه شب و روز دعایت قلبم

نامه ای از تو رسیده است به دستم که مپرس

چه کند با قلم سر به هوایت قلبم

راستش مِنّتِ عِشقَت به سرم نیست که نیست

چونکه بخشیده عطایت به لقایت قلبم

گرچه گوش تو بدهکار غم عارف نیست

گوش جان باز سپارد به صدایت قلبم

نهم بهمن ۱۳۹۹ لاهیجان


خدا به خیر کند ...

قرار با تو نهایی شده ، خدا به خیر کند

دلم ، ندیده ، فدایی شده ، خدا به خیر کند

هوا کم است ، مجالِ نفس کشیدن نیست

دلم دوباره هوایی شده ، خدا به خیر کند

اسیرِ خانه خود بود دل ولی چندیست

هوا هوای رهایی شده خدا به خیر کند

غریبه شد دل و من ، راستش نمی دانم

که این غریبه کجایی شده ، خدا به خیر کند

نِشانده دیده به خون و ز غصه ما را کشت

چقدر قصه جنایی شده ، خدا به خیر کند

حضورِ گرمِ تو ، بینِ من و دلِ سَردَم

ببین دلیل جدایی شده ، خدا به خیر کند

نهم تیر ۱۳۹۹ رشت


آشفته ...

ای که چشمانِ تو شد باعث آشفتگی ام

شده آشفته ی چشمان شما زندگی ام

سخت درگیرِ تو شد این دل و از هم پاشید

راستش عشقِ تو شد عاملِ افسردگی ام

خنده دار است که من با تو هنوزم خوبم

خنده میگیرَدَم ای دوست ازین سادگی ام

به سر افتاده که در پای تو اُفتَد این دل

دردسر ساز شده باز هم افتادگی ام

فَلَکَم کرد معلم که تو عاشق شده ای

سخت ترسیده دل از عشق تو از بچگی ام

شده دیوانه عشقِ تو دل و می دانم

حرفِ مردم شده این قصه ی دیوانگی ام

گر سَرَم رفت کلاه ای دلِ عاشق بنویس

پای آشفتگی و خامی و ناپختگی ام

گرچه بر بادِ فنا داد غَمَت عارف را

پر شده شهر ز آوازه ی دلدادگی ام.

دوازدهم اسفند ۱۳۹۹ رشت


خانه تردید ...

هم صحبت تنهایی دل ، حسرت و آه است

اینگونه میآزار دلم را که گناه است

آخر ز چه رو هیچ غمِ آمدنت نیست

انگار نه انگار دلم چشم به راه است

دل بی تو غریب است در این خانه ی تردید

بی تو دلم ای دوست چه بی پشت و پناه است

یکرنگی بین من و تو چیز عجیبی ست

بختِ من و چشمِ تو و موی تو سیاه است

بیهوده میآزار خودت را و جهان را

پنهان نتوان کرد رُخی را که چو ماه است

عارف ز که پنهان کند این قصه ی جانسوز

اشکم که بر این قصه ی جانسوز گواه است

دوازدهم شهریور ۱۴۰۲ رشت


خبرنگار ...

شکافت فَرقِ قلم، ما خبرنگار شدیم

نهاده جان به کف و جمله سربدار شدیم

ادای حقِ خبر شد، قرارِ اهل قلم

قلم به دست گرفتیم و بی قرار شدیم

به پاسِ آنکه نوشتیم از دلِ مرد

به چشمِ مردمِ شهر اهلِ اعتبار شدیم

چو ره نداد ز دَر، سر برآور از دیوار

برای کارِ خبر اینچُنین به کار شدیم

از آنکه کارِ خبر روز و شب نداشت عزیز

برای کارِ خبر جمله تار و مار شدیم

میانِ سوزِ زمستان و هُرمِ تابستان

برای مردمِ خود، لطفِ نوبهار شدیم

هزار بار شنیدیم طعن و خندیدیم

هزار مرتبه هم دل غمین و زار شدیم

نه پول بود و نه زور و نه عافیت طلبی

فقط به خواب چو رفتیم پولدار شدیم

اگرچه نیست دوامی در این دو روزه عمر

در این غزل که سرودیم پایدار شدیم

درودِ اهلِ خبر بر تو باد ای عارف

چو بیش ازین نسرودیم شرمسار شدیم.

چهاردهم مرداد ۱۳۹۷ رشت


قلم ...

قلم ، شِکسته سَرَت ، کَز شکسته بنویسی

ز ماجرای من و قلبِ خسته بنویسی

چکیده خونِ سیاه تو ای قلم از سَر

سَرَت شکست که از دلشکسته بنویسی

به خون نِشَست دل از دست بی وفایی ها

بیا که از دلِ در خون نشسته بنویسی

بِبَر زِ یاد وفا را که بعد از این باید

ز بی وفایی و عهد گُسَسته بنویسی

به یک نگاه دِلَم بَسته شُد به موهایش

بیا زِ من ، که به کس ، دل نَبَسته بنویسی

سَرَت بلند ، دَمَت گرم ، ای قلم بِنِویس

اگرچه باید از این سَرشکسته بنویسی

شانزدهم تیر ۱۳۹۹ رشت


فهرست تماس ...

اگر این عشوه گری جُزوِ کِلاسَت باشد

من حواسم به شما هست ، حواست باشد

دلم از روی محبت به تو ، پیگیرِ شماست

نکند باعثِ آشوب و هراست باشد

گاهی از حالِ رفیقان خبری میگیری

کاش دل ، داخلِ فهرستِ تماست باشد

آرزوی دلم این بود ز ایام قدیم

مثلِ یک شاخه گلی روی لباست باشد

انتظارَت ز من این است که مجنون باشم

شاید ایراد ، ازین گونه قیاست باشد

بی وفا هستی و هم ، سنگ دلی کار شماست

چه کنم تا که دلم قدرشناست باشد!

ناله های دلِ عاشق که به جایی نرسد

عارف آن به که فقط ، شکر و سِپاست باشد

هجدهم شهریور ۱۴۰۰ رشت


سلام ...

خوب است اندکی بنشینی صبورتر

پای دلم که پای تو مانده جسورتر

رفتم ز شهر عشق ز بس دیده ام ستم

اما سلام من به تو از راه دورتر

قلبم شکست گرچه ز دستِ غرور تو

ماندم به پای عشق شما پرغرور تر

ناجورتر ندیده دلم از جفای تو

آخر که بود جز دلِ من با تو جورتر

دیوان عشق پر شده از داستان غم

حاشا که از کتابِ دل ما قطورتر

دستم نمک نداشت ولی من ندیده ام

از بختِ بی نوای منِ خسته ، شورتر

هر جا غمی رسید غمت نیز حمله کرد

عارف ندیده از غمِ تو با شعورتر.

هفتم آذر ۱۴۰۲ رشت

سید جلال الدین رضاپور محمدی
© عارف لاهیجی
طراح قالب: وبلاگ :: webloog
درباره من
عارف لاهیجی این تارنما با هدف معرفی عارف لاهیجی و نوشته ها و آثارش ایجاد شده است. نظارت فنی صفحه بر عهده سید رادین رضاپور است.
جدیدترین‌ها
  • غزل ها ۱۴۰۳/۰۹/۱۶
  • غزل ها ... ۱۴۰۳/۰۹/۲۵
  • غزل ها ... ۱۴۰۳/۰۹/۲۵
آرشیو
  • ۱۴۰۳/۰۹/۱ - ۱۴۰۳/۰۹/۳۰
امکانات

آمارگیر وبلاگ