غزل ها
یکی بود یکی نبود...
آغازِ قصه ، بود یکی و یکی نبود
من بودم و خیال تو و کوچه ای کبود
روزی که من اسیرِ تو بودم تمام قَدّ
زین عاشقانِ تازه رسیده کسی نبود
رفتی چه بی مقدمه ، دیدار دیر شد
برگَرد تا ببینمت ای دوست ، زودِ زود
من از نسیم، عِطر وِصالَت شنیده ام
گُل ،پیش از این ،ز حُسنِ جمالِ تو گفته بود
هر صبحدم به رویِ چو خورشیدِ تو سلام
هر شامگه به صورتِ چون ماهِ تو دُرود
تا چشمِ من به چشم تو افتاد ، دل تَپید
چَشمَت تمامِ هستیِ بیچاره را رُبُود
وَصفَت که در غزل نَتَوان کرد ، ناگزیر
«عارف» برای عرض ادب این غزل ، سرود
بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۹ رشت
برکه باران ...
شب و رسواییِ اشک و تردید
در غَمَت ابرِ نگاهم بارید
روی ماهِ تو و چشمان تَرَم
ماه در برکه ی باران لرزید
موج در ساحتِ روحم افتاد
غصه ، بر دامنِ روحم پاشید
خواستم با تو بگویم که بِمان
گونه ام تَر شد و کامَم خُشکید
هیچ کس از غمِ من با تو نگفت
هیچ کس دردِ دلم را نَشِنید
سال ها غصه ی نادیدنِ تو
قطره ای خون شد و از دیده چکید
عارف از عاشقی اش دست بش
همه جا قصه ی عشقت پیچید
۱۳۸۵ لاهیجان
باران ...
یادِ تو افتادم و باران گرفت
خاطره های من و تو، جان گرفت
دل ز پشیمانی رنجاندَت
بازهم انگشت به دندان گرفت
وقت خداحافظیَت این دلم
بر سرِ پرشورِ تو قرآن گرفت
بعدِ تو دل ، طاقت ماندن نداشت
رفت ز کف ، راهِ بیابان گرفت
سخت تر از دوریَت ای دوست چیست
مسئله را می شود آسان گرفت؟
شادترین بیتِ غزل هایِ من
رفت و از این غمزده تاوان گرفت
عارف از این بیشتر از او مَگو
این غَزَلَت نیز که پایان گرفت
بیست و ششم آذر ۱۳۹۹ رشت
هموطن
هوای خانه چه خوشبو ز عطر پیرهنت
خوش آمدید عزیزم فدای آمدنت
قسم به صورت ماهت ندیده ام هرگز
شبی بلند تر از گیسوان پرشِکَنَت
کنارِ من بنشین از خودت بگو هر دم
جواهر است که میریزد از لب و دهنت
فرشته خویی و میخواهم از خدا هر شب
به لطف خویش حفاظت کند ز اهرمنت
سرت سلامت و بختت بلند باد و مباد
دمی به ناز طبیبان نیازمند ، تنت
من و تو سخت غریبیم در زمین افسوس
بیا و باش کمی هم به فکر هموطنت
به وقت مرگ بگیرش چنان به بر عارف
که عطر پیرهنش سر برآرد از کَفَنت
پانزدهم فروردین ۱۴۰۴ رشت
در به در ...
اگر افتاد به قلبم گذرت
می دهم از دل تنگم خبرت
عاشقت بود حسابی اما
راستش دوست ندارد دِگَرَت
رفتی و عین خیالت هم نیست
به خدا مرده دلم پشتِ سرت
دلت از مهر و محبت خالیست
پر شده گرچه کنون دور و برت
دل ما جنس بدی نیست ولی
کاشکی تا که بگیرد نظرت
کرده چشمت دلم از راه به در
شده بیچاره دلم در به درت
دل عارف ز غمت لبریز است
نتوان گفت از این بیشتَرَت
دهم مهر ۱۳۹۹ رشت
زیارت ...
پنجم مهر ۱۴۰۴ رشت
او ...
صحبتِ چشم و لب و صورت و قد و مو شد
آنچه در سینه نهان داشته بودم رو شد
خَم نیاورد به اَبرو دلم از فرطِ غرور
آبرو رفت چو صحبت ز خَم اَبرو شد
سال ها دل ز همه خلقِ جهان فارغ بود
حرف گیسوی تو آمد به میان، جادو شد
زیرلب زمزمه کردیم شبی نام تو را
هم دهان من و هم شعر تَرم خوشبو شد
صبحدم بود و من و کوچه ی تنهایی و تو
و در این حادثه دل بود که زیرورو شد
رفتی و دوخته ام دیده به در این همه سال
بس به در دوختمَش، دیده ی تر کم سو شد
جز همین جان که به کف هیچ ندارد عارف
جانِ ناقابلِ ما نیز فدای او شد
شانزدهم دی ۱۴۰۳ رشت
نفرین ...
افسوس حواست به من و دور و برت نیست
انگار که از حالِ دل ما خبرت نیست
اینگونه که لبخند به لب می روی ای دوست
جز ناله و نفرین دلم، پشت سرت نیست
هرگز به من از عاقبتِ عشق نگفتی
پیداست دگر حوصله دردسرت نیست
یک عمر دلم منتظرت بود شب و روز
هرچند که از کوچه ی قلبم گذرَت نیست
میخواست دلت تا که بسوزد جگرِ من
خیری که در این خواسته ی بی ثمرت نیست
گفتی که جهان در به درم بود، دروغ است!
جز قلب من خسته، کسی در به درت نیست
عارف ز چه رو قلب تو برگشت به این شهر
در خانه ی دلدار، کسی منتظرت نیست
هشتم اردیبهشت ۱۴۰۰ رشت
صیاد ...
"من ز شیرینی رخسار تو فرهاد شدم"
تا به زندان تو افتاده ام آزاد شدم
صید چشمانِ شما شد دل بیچاره من
این چه سری ست که من عاشق صیاد شدم
دلم از غصه دوری تو ویران شده بود
تا که افتاد نگاهم به تو، آباد شدم
سال ها عشق تو را زمزمه می کرد دلم
تا رسیدم سرِ بازار تو فریاد شدم
غصه دوری ات ای دوست پریشانم کرد
همچو گیسوی پریشان تو در باد شدم
عشق هم چیز عجیبی ست خدا می داند
کودکی بودم و در عشق تو استاد شدم
حرف ها عارف همه این است که در دولت عشق
پیش تر از تو نبودم، ز تو ایجاد شدم
بیست و هشتم فروردین ۱۴۰۲ رشت
این غزل استقبالی از یک مصرع، از شاعری جوان به نام علی زرآبادی است. مصرع اول: "من ز شیرینی رخسار تو فرهاد شدم"
دلبرِ جان ...
چشمِ زیبای تو در شهر هیاهو می کرد
جُرمِ چشمانِ تو این بود که جادو می کرد
خواست پنهان کُنَدَت قلبِ من اما چشمَت
پیشِ چشمانِ همه ، دستِ مرا رو می کرد
دلم آشفته شد آن روز که آن دلبرِ جان
دست در حلقه ی آشفته ی گیسو می کرد
بادِ پاییز که بوسید قدمگاه تو را
پاره های دلِ من بود که جارو می کرد
کوچه غمزده ی قلبِ مرا وقتِ غروب
بوی پیراهن گلدار تو خوشبو می کرد
راستش ، عارف از آن دم که به تکلیف رسید
هر دَمَت سجده به محرابِ دو ابرو می کرد
دوم مهر ۱۴۰۰ رشت
پرسه ...
چشمم میانِ خاطره ها پرسه می زند
در کوچه، با خیالِ شما پرسه می زند
بوی بهشت می رسد از کوچه های شب
عطرِ تَنَت که توی هوا پرسه می زند
عشقِ تو لابلای وجودم شبانه روز
بی اعتنا و سر به هوا پرسه می زند
چندی ست از دلم خبری نیست، راستش
اطرافِ خانه ات چه بسا پرسه می زند
پیش منی و نیست دلت پیشِ من چرا؟
لطفا ببین که بی تو، کجا پرسه می زند
با شعر هم ، که غصه ی عارف دوا نشد
هرچند بی تو ، با شعرا پرسه می زند
بیست و پنجم مرداد ۱۴۰۰ رشت
بالا بلند ...
کار مرا به شیون و غوغا کشیده ای
آخر ببین مرا به کجاها کشیده ای
بالابلند من به بلندای قامتت
این هستی من است که بالا کشیده ای
رحمی ز تازیانه تردیدها برین
روحی که بر صلیب مسیحا کشیده ای
خون جگر ز دیده ی تر می رود ببین
راهی میان آتش و دریا کشیده ای
اقرار می کنم که تو خوبی و من بدم
چیزی که سال ها به رخ ما کشیده ای
اینگونه شاخ و شانه کشیدن برای چیست؟
بر شانه ات چو من غم دنیا کشیده ای
عارف سکوت به ، که کنی شِکوه از غمش
کم دردسر ز شِکوه ی بیجا کشیده ای
ششم دی ۱۳۸۱ لاهیجان
ستم ...
افسوس، دل ما که خریدار ندارد
کالای غریبی ست که بازار ندارد
کمتر گله کن از دلِ دیوانه ام ای دوست
بیچاره دل ما به کسی کار ندارد
یادت نرود این دلِ آشفته ی تب دار
غیر از تو در این گنبدِ دوار ندارد
صدبار دلم گفت که میخواهَمَت و باز
از گفتن صدباره ی آن عار ندارد
پاپیچ تو گر می شود ای دوست دلِ من
سوگند که عاشق شده ، آزار ندارد
عمریست دلم خون شده و راه فراری
از دستِ ستم های تو انگار ندارد
قلب تو ستمکار ترین قلب جهان است
اما به ستم های خود اقرار ندارد
عارف ز ستم های فلانی گله کم کن
افسوس، که دنیا گلِ بی خار ندارد
بیست و هفتم تیر ۱۴۰۴ رشت
بازیگر ...
وسط خاطره ای بودم و چَشمَم تَر شد
حالِ بیچاره دلم بود بد و بدتر شد
عشقِ طوفانیَت ای دوست مرا داد به باد
دلم از غصه تو سوخت و خاکستر شد
زودتر از همه دل بود که درگیر تو شد
روز دیدار که شد نوبتِ دل، آخَر شد
عشق هم چیز عجیبی ست به جان تو قسم
نوش داروی دلم بود ولی، نِشتَر شد
گفتم ای دل ز غَمَش هیچ مگو و بنِویس
دردِدل با تو نوشتیم و دوصَد دفتر شد
عارف از روی محبت، همه تقلید تو کرد
بس ادای تو درآورد که بازیگر شد.
پنجم آذر ۱۳۹۹ رشت
دلسنگ ...
بیهوده ترین دلخوشی روی زمینی
دلتنگ تو ام گرچه که دلسنگ ترینی
گفتم که اگر سنگدِلَست اهلِ ستم نیست
سوگند به جانَت، که هم آنیّ و هم اینی
هرگز نپذیرفت دلت حرفِ دلم را
انگار به این عاشقِ دیوانه ظنینی
پیش از تو مرا بود دلی اهل دیانت
هیهات که بعد از تو نه دل ماند و نه دینی
پیچیده صدای تو در این خانه هنوزم
نشنیده دلم خوش تر ازین نغمه ، طنینی
افسوس به جز ناله ی هر دم، چه برآید
از شاعرِ آشفته دلِ خانه نشینی
تو رفتی و عارف ز جهان هیچ ندارد
جز داغ دلی، چشم تری، شعرِ وزینی
دوازدهم تیر ۱۴۰۴ لاهیجان
دلِ من ...
ای چشم به راه تو شب و روز ، دلِ من
هم صحبتِ صد آهِ جگر سوز ، دلِ من
آن روز که در کوچه تو را خنده کنان دید
افتاده در این آتش جانسوز ، دلِ من
عشق تو چنانم زده آتش که تو گویی
افروخته چون شمع شب افروز ، دلِ من
انگار بجز فکر شما در سرِ ما نیست
آری شده در عشق تو پاسوز ، دلِ من
افسوس که دلدارِ دل آزار ، دلِ تو
دلبسته ی دلخسته ی دلسوز ، دلِ من
در چشمِ تو دیروز دلم خوب ترین بود
افتاده ز چشمانِ تو امروز ، دلِ من
عارف گِله کم کن ، گِله کم کن ، گِله کم کن
تا کی شود آشفته ، سیه روز ، دلِ من
دوازدهم شهریور ۱۴۰۴ رشت
برمَلا ...
آمده باز برملا کُندَم
باز درگیرِ ماجرا کُندَم
با همان خنده های پنهانی
قصد دارد که مبتلا کُندَم
به گمانم هنوز می خواهد
که گرفتار صد بلا کُندَم
من و این آرزوی دور، که او
در دلش، عاشقانه جا کُندَم
با غمش آشنایم و ای کاش
با خودش نیز آشنا کُنَدم
چه کنم؟ راستش چه باید کرد؟
تا خیالات او رها کُندَم
عارف از عاشقی بگو غزلی
شاید این بار، اعتنا کُندَم
اول مهر ۱۴۰۴ رشت
ندیدی ...
یک عمر گرفتارِ تو بودیم… ندیدی
دیوانه و بیمارِ تو بودیم… ندیدی
بازارِ تو گرم است ازین عشوهفروشی
ما را که خریدارِ تو بودیم… ندیدی
تو بیخبر از حال و هوای دلِ مایی
ما نیز هوادارِ تو بودیم… ندیدی
بسیار ستمدیده و بسیار ستمکش
از قلبِ ستمکارِ تو بودیم… ندیدی
از روز ازل زاده ی غم بود دلِ ما
آزرده ز آزارِ تو بودیم… ندیدی
غیر از تو و عشقت به کسی کار نداریم
پیوسته پی کارِ تو بودیم… ندیدی
عارف، همه ی عمر من و مردم این شهر
دلبسته ی اشعارِ تو بودیم… ندیدی
بیست و چهارم اردیبهشت ۱۴۰۴
باور ...
هرچند ندارم به تو باور که بیایی
هر دم نِگهم دوخته بر در ، که بیایی
هیهات که چشمان من از غصه ی دوریْتْ
در خونِ جگر ، گشت شناور ، که بیایی
بس طعنه شنید از دهنِ خلق ، دلِ من
شد یکسره با خاک برابر ، که بیایی
این نکته که هر روز دعاگوی تو باشم
فرموده به من حضرتِ مادر ، که بیایی
ای دوست بیا جان و دلِ ما به فدایَت
آخر چه ازین جمله رساتر ، که بیایی
هر روز نوشتم ز تو و از تو سُرودم
تقدیم به تو ، این همه دفتر ، که بیایی
پا پس نکشد عارف ازین عشقِ جگرسوز
هرچند ندارد به تو باور ، که بیایی
بیست و نهم شهریور ۱۴۰۴
خدا می داند ...
پی عشقت چه دویدیم ، خدا می داند
چه بلاها که کشیدیم ، خدا می داند
تا که چشمم به تو افتاد ز چشمم افتاد
هر که را غیر تو دیدیم ، خدا می داند
راستش ما که بُریدیم ز ظلمت اما
دل ز عشقت نبریدیم ، خدا می داند
خواب دیدم که در آغوش منی با لبخند
ناگه از خواب پریدیم ، خدا می داند
جگرم خون و دلم سوخت و خاکستر کرد
زهر هجری که چشیدیم خدا می داند
عشق موضوع عجیبی ست پر از غصه و درد
ما به این حرف رسیدیم ، خدا می داند
عارف این سوز که در شعر تو می سوزد دل
جز تو از کس نشنیدیم ، خدا می داند.
چهارم فروردین ۱۴۰۴ رشت
عجب کاری شد ...
آمدی شهر به هم ریخت ، عجب کاری شد
دلم از پنجره آویخت، عجب کاری شد
باز هم اسم تو آمد به میان، دل لرزید
تا تو را دید، فرو ریخت، عجب کاری شد
خواستم گرچه زیادی نشوم درگیرَت
با گِلم عشق تو آمیخت، عجب کاری شد
مُرده بودیم من و قلبِ من اما عشقت
در دلم شور برانگیخت، عجب کاری شد
به نظر قلب تو هم عاشق قلبم شده است
با همین شکل و سر و ریخت، عجب کاری شد
آبروی دلِ عارف چو غمت افشا شد
وسط قافیه ها ریخت، عجب کاری شد
پنجم آذر ۱۴۰۰ رشت
امضا ...
تو بگو من چه کنم تا که تو امضام کنی
خط به خط از تو بخوانم ، وَ ، تو املام کنی
در دلم غیرِ دلت جای کسی نیست که نیست
چه کنم در دلِ پر حاشیه ات جام کنی
وسط معرکه می سوزم و انصاف نبود
گوشه بنشینی و اینگونه تماشام کنی
شده ام عاشقت اما چه ضرورت دارد
پیش چشم همه ، یک مرتبه رسوام کنی
باش پیشِ من و هر چیز دلت خواست بگو
راضیم اینکه تو هر ثانیه دعوام کنی
گمشدم در تو و دیگر اثری از من نیست
سال ها گمشده ام تا که تو پیدام کنی
آرزوی دلِ عارف به خدا جز این نیست
پیشِ چشمان تو بنشینم و اِحیام کنی.
بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۰ رشت
مرغ از قفس پرید ...
حال دلم ز دست تو ای دوست دیدنی ست
ناگفته ، داستانِ دلِ ما شنیدنی ست
دیگر دلم ز ماندن تو نااُمید شد
آه از دقیقه ای که دلم گفت رفتنی ست
چشمت اگر فروخت مرا تا که دیدمت
نازت هنوز پیش دلِ ما خریدنی ست
گاهی به فکر قلبِ منِ رنج دیده باش
قلبی که از جفای دلِ تو شکستنی ست
با من بگو چگونه بگویم به دیگران
دردِدلی که جز به تو ، با کس نگفتنی ست
عارف، به دل نگیر که مرغ از قفس پرید
مرغ دلَش ز بام دل تو پریدنی ست
بیست و نهم دی ۱۴۰۲ رشت
آدم سابق ...
این دل پس از تو آدم سابق نمی شود
بعد از تو راستش دگر عاشق نمی شود
دارد به سینه داغِ تو هر گٌل که دیده ام
هرچند هر گُلی که شقایق نمی شود
یک عمر خورده ایم فرو بغضِ خویش را
اما میانِ گریه ی هِق هِق نمی شود
در کارِ عشق، شرط نخستین، صداقت است
با پشت پا زدن به حقایق نمی شود
افسوس آنچه گفته دلت با دلم ، رفیق
با آنچه کرده اید مطابق نمی شود
عارف دلت، اگر بپذیرد فراق را
اینگونه بی قرارِ دقایق نمی شود
بیستم مرداد ۱۴۰۱ رشت
شب یلدا ...
دیدنت حادثه ای زیبا بود
مثلِ تعبیرِ خوشِ رویا بود
دیدمت خنده کنان ، شانه به دست
اول قصه ی ما اینجا بود
داستانِ من و گیسوی سیات
به بلندای شب یلدا بود
از همان روز که دیدیم تو را
بین دین و دل ما دعوا بود
دلِ من در طلبِ چشمانت
قایقی گمشده در دریا بود
همه گفتند که عاشق شده ای
شاید از گریه ی من پیدا بود
عارف از روز ازل می دانست
عشق تو قصه ی جان فرسا بود.
هفدهم دی ۱۴۰۲ رشت
باب دندان ...
هرچه گفتی به دلم راست نبود
با دلم، قلبِ تو روراست نبود
نپذیرفت دلت قلبِ مرا
بابِ دندان تو پیداست نبود
سردَواندی دل ما را یک عمر
یک نشانیّ تو سرراست نبود
ریختی حالِ مرا سخت بهم
باز هم آنچه دلت خواست نبود
مستقیم است صراطِ دلِ من
متمایل به چپ و راست نبود
عارفَت خواست همه عمر ولی
بیش از این فرصتِ درخواست نبود
هفدهم فروردین ۱۴۰۱ رشت
رسوا ...
با دیدنت اگرچه که رسوا شود دلم
گاهی بیا ببینَمَت و وا شود دلم
رفتی چه پرشتاب ولی وقتِ آمدن
آهسته تر بیا که مُهیا شود دلم
می خواهم از خدا ز هجوم خیالِ تو
در تنگنای سینه کمی جا شود دلم
خوب است دَم ز مهر و وفا می زنی مُدام
تَرَسم فقط دوباره که اِغوا شود دلم
پیش خودش نگفت دل بی وفای تو
روزی اگر بِرانَدَم ، تنها شود دلم
عارف اگر مَجال دهد عاشقی به من
سرگرمِ مابَقی قضایا شود دلم
پنجم دی ۱۳۹۹ رشت
مادر ...
دزدیده غزل های مرا خاطره هایت
رفتی و همین خاطره ها مانده به جایت
ایکاش نمی رفتی و من دست به سینه
می ریختم این عمر گرانمایه به پایت
یک عمر دلت بود هوادار دلِ من
اینست که دل می کُنَد اینگونه هوایت
هر گوشه ی این خانه پر از زمزمه ی توست
انگار که پیچیده در این خانه صدایت
جانم به فدای تو که محبوب ترینی
قربانِ دلِ پاکِ تو و لطف و صفایت
افسوس و صد افسوس که رفتی و نماندی
قلبِ من و عمرِ من و جانم به فدایت
رفتی و دلِ عارفِ بیچاره ولی هست
هر لحظه و هر ثانیه محتاج دعایت.
چهارم تیر ۱۴۰۱ رشت
این غزل را به مادر مرحومم تقدیم کرده ام...
یادش همیشه زنده و روحش همیشه شاد
ضامن آهو ...
ای حرمت خوب تر از خوب تر
می زَنَدَم دل به هوای تو پَر
بسته شده گرچه ضریحَت ولی
بسته ام از دور دخیلت به در
سر به هوای حرَمت شد دلم
در حرمت این همه دل سر به سر
هست کسی ضامن آهوی دل؟
غیر شما ضامن آهو ، مگر
درگه تو بارگه معجزه
کرده عنایات تو ، شَقُّ القَمَر
حضرت جِبریل که انداخته
پیش تو ای هادی ثامن، سپر
کاش شَوَم بار دگر زائرت
بهتر از این نیست قضا و قدر
مهر ۱۳۹۹ رشت
دو طاق ابرو ...
داستانِ دو طاقِ ابرویت
ماجرای دلِ من و مویت
قصه ی غصه های این دلِ تنگ
دل که پَر می کشد زِ هر سُویَت
چشمِ بی طاقتی که کم سُو شد
دوخته بس دو دیده بر کُویَت
آبِ رفته به جو نگردد باز
عمرِ رفته به بادِ گیسویت
سرِ شوریده ، سُودِه ، بر پای
سَروِ رعنایِ قدِّ دلجویت
رُوشنای هزار و یک شبِ من
ماهِ نیکو جمالِ خوش رُویت
عارف آن دم که سَر زَنَد مَحشر
سر بَرآرد زِ خاک ، بر بُویت
بیست و نهم آذر ۱۳۹۸ رشت
لاهیجان...
داستانِ من و دل، قصه ی این یا آن است
خانه ام رشت و دلم ساکن لاهیجان است
بی خبر رفتی و بین من و تو فاصله هاست
وای این شهر بدون تو مرا زندان است
زندگی درد بزرگیست که طاقت فرساست
دردم از غصه ی دوری تو صد چندان است
«خنده ی تلخ من از خنده غم انگیز تر است»
پشت هر خنده ی من درد و غمی پنهان است
پای تو ماندم و تو، دست کشیدی از من
چه بگویم که دل از دست تو سرگردان است
عشق انگار فقط حرف و حدیث است و خیال
چونکه دعوای جهان بر سرِ آب و نان است
جان به لب شد ز غمِ دوریت عارف، اما
آنچه البته به پای تو بریزَد جان است
پنجم شهریور ۱۴۰۴ رشت
تلخ ترین قسمت تاریخ معاصر ...
رفتی و دلم در غم دوری تو افسرد
چون شاخِ گلی بود که بی نور تو پژمرد
ای تلخ ترین قسمتِ تاریخِ معاصر
وقتی که تو رفتی و دلم پشتِ سرت مرد
هرگز دلم آزرده نشد از غمِ چیزی
اینگونه که اندوهِ نبودَت دلم آزُرد
من بی تو در این شهرِ پرآشوب غریبم
افسوس که دل ، دیر به این مسئله پی برد
می داد گواهی دلم از فصلِ فراقت
هرچند که از رفتن ناگاه تو جاخورد
صد حیف که در بازی ویرانگرِ تقدیر
من قافیه را باختم و قلب شما بُرد
سوگند به جانِ تو که عارف همه عمرش
دل جز به تو و مهر تو و عشق تو نسپرد
بیستم تیر ۱۴۰۱ رشت
سرخ ...
ای که دیدارِ شما آرزوی دیرینم
بی تو تلخ است همه زندگی شیرینم
اندکی اهلِ وفا باش و کمی نیز بخند
خنده های تو مگر باز دَهَد ، تسکینم
بی تو ، من هیچکَسم ، هیچکس از هیچ کجا
گرچه دنیا کُند از روی ادب ، تحسینم
صورتَت سرخ و لبت سرخ و زبانت هم سرخ
حاصلِ این همه سرخی ست ، دلِ خونینم
راستی چشم تو آبی ست چو دریای خزر
من به اندازه ی دریای خزر ، غمگینم
می دهد از جگرِِ سوخته ی ما خَبرَت
اشکِ سردی که فرو ریخته بر بالینم
گرچه پهلو نَزَنَد شعرِ تو با او عارف
دستبوسِ ادبِ شاعرِ قُم ، پروینم
بیست و ششم شهریور ۱۴۰۴ رشت
زاویه ...
در صفِ دیدنِ او راه نبود
کاش ازین مسئله، آگاه نبود
بود همراه دلش، دل، اما
با دلِ غمزده همراه نبود
دوستش داشتم اما زین عشق
حاصلی جز غمِ جانکاه نبود
با دلش گرچه دلم زاویه داشت
به خدا دشمن و بدخواه نبود
دل من گمشده در عشق ولی
نکته اینجاست که گمراه نبود
با وفا نیست و عارف حق داشت
این همه دغدغه بیراه نبود
یازدهم خرداد ۱۴۰۰ رشت
ای کاش ...
ای کاش بیایی بِرَوَد تا که خیالَت
یا کاش رَوَد از سَرَم امید محالَت
هر چند نپرسیده ای احوال دلِ من
هر ثانیه پرسیده ام ای دوست ، ز حالَت
شد چشمِ تَرَم در به درَت دوخته بَر دَر
من منتظرم، چشم به در، این همه سالَت
نقاش ازل با قلم معجزه روزی
چون نقطه ی لب ، زیر لب انداخته خالت
من قافیه در قافیه ایهام و کنایه
خواندم ز غزل های دو چشمان غَزالت
یک لحظه نماندی برسانم به تو خود را
من مانده ام اینجا و تمنای وصالت
خوب است شبی با دل عارف بنشینی
شاید که نباشد پس از این، باز مجالت
سی ام شهریور ۱۳۹۹ رشت
نور دو دیده ...
ای «مثنوی معنوی» ای نورِ دو دیده
چَشمَت به«غزل»مانَد و قَدّت به «قصیده»
پیچیده و پُر معنی و مُوجِز چو «رباعی»
ای «قِطعه» ای از روشنی صبحِ رسیده
ای همچو «دوبیتی» پُر از احساس و پُر از راز
خوش ساز و خوش آهنگ چو «تصنیفِ»سپیده
پُر هیبت و پُر هیمَنه چون «نثرِ مُسَجَّع»
معنای پُر ابهام ، که در واژه تنیده
خوش قافیه و نَغز و مُصفّا چو «ترانه»
چون دخترکی ناز که در کوچه دویده
ای «بحرِ طویلی» ز عباراتِ مُقَفّا
سر دَر ادب و حُسن ، به افلاک کشیده
عارف چه کند پیشکشت حضرتِ محبوب
جز شعرِ لطیفی که ز احساس چکیده
سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۹ رشت
دلشوره ...
بر عشقِ تو می کرد دلم یکسره اصرار
هرچند ندیدیم در این کار ، جز انکار
دلشوره ی شیرین منی، خواستم از حق
از شوری چشمانِ رقیبان نِگهَش دار
قهر و غضبت با دلِ من نیز قشنگ است
مشکل فقط اینجاست که افتاده به تکرار
ما بی کس و کاریم و به کس کار نداریم
بر عکس، شما هستی و این خیلِ طرفدار
نسبت به دلم، قلبِ شما داشت اگر شک
دستور بده تا که بگیرد ز من آمار
آخر ز چه رو نیست دلَت عینِ خیالش
اما دلم اینگونه چرا هست گرفتار
عارف به دلت توصیه کن تا شَوَد عاقل
هرچند ندارد سُخَنَت هیچ خریدار
بیست و دوم دی ۱۳۹۹ رشت
نامه ...
خواستم نامه ای از خود به شما بنویسم
ماندم اما ز کجا تا به کجا بنویسم
به سرم زد که شکایت کنم از تو به خودت
تو که خود با خبری از تو چرا بنویسم
گوشِ تو نیست بدهکار من و ناله ی من
از ستم های تو باید به خدا بنویسم
از دلِ سنگ شما هیچکس آگاه نشد
باید از ظلمِ شما با رفقا بنویسم
نتوان شرح فراق تو به یک نامه نوشت
باید از دوری تو ، نامه جدا بنویسم
قلم از آتش دل سوخت و خاکستر شد
بی وفا تا کی از این خاطره ها بنویسم
دفتر شعر تو پر شد ز غم او عارف
تا کی از غصه ی آن سر به هوا بنویسم.
چهاردهم شهریور ۱۴۰۰ رشت